غياث الدين بن همام الدين حسينى ( خواند مير )

42

مآثر الملوك ( به ضميمه خاتمه خلاصة الأخبار وقانون همايونى ) ( فارسى )

يزدجرد به نفس خويش متصدى آن امر گشته اسب رام شد و شهريار ستمكار زين بر پشت او نهاده چون قصد كرد كه زين را به قيد قشو مقيد گرداند اسب لگدى چنان بر او زد كه تا سقر در هيچ مقر قرار نگرفت . از سخنان او است كه : اعلم الملوك من لا يبادر بالعقوبة فى حال الغضب و يعجل بمكافات المحسن عند القدرة و الامكان . يعنى داناترين پادشاهان آن است كه در حال خشم به سرعت در عقوبت مبادرت ننمايد و به هنگام قدرت و مكنت ، به مكافات كردار نيك شتاب فرمايد . و هم او گويد كه دست چون از اعمال خير فارغ آيد به افعال شر گرايد و دل چون از انديشهء آخرت خالى ماند به ارتكاب مآثم و جرايم رغبتش بيفزايد . و يزدجرد هرگز به مقتضاى اين سخنان دلپذير قيام ننمودى و پيوسته بر ظلم و ستم و ساير اعمال سيئه و افعال نامرضيه اقدام فرمودى . بهرام گور چون متولد شد پدرش يزدجرد او را نزد نعمان بن منذر كه پادشاه عرب بود فرستاد تا در آن ديار كه به لطافت هوا و عذوبت ماء اتصاف داشت او را پرورش دهد . نعمان كما ينبغى به تربيت بهرام پرداخته خورنق و سدير را كه از غايت غرابت و كمال رفعت و مناعت مثل شده جهت او بنا فرمود . بهرام بعد از فوت يزدجرد از عربستان به بلاد عجم شتافته بر سرير سلطنت نشست . و او پادشاه شجاع عادل و خسرو عياش باذل بود . گويند كه در ايام دولت او سوقيه تا چاشت به كسب اشتغال مىنمودند و باقى اوقات به عيش و عشرت مصروف مىداشتند . نقل است كه چون وزراء از كثرت انعام او به تنگ آمدند عرضه داشتى نوشته به هنگام فرصت رفع كردند مضمون آن كه قاعدهء قصر دولت ، خزانه است و خزانه چون از مال خالى ماند اساس حشمت ، واهى و بىرونق گردد . بهرام بر پشت رقعه نوشت كه ان لم نصد قلوب الاحرار بالبر فباى شىء نصيدها ؟ يعنى اگر مرغ دل آزادان را به دانهء انعام و احسان صيد نكنم پس به كدام دام صيد توانم كرد ؟ جمهور مورخان آورده‌اند كه بهرام در شكارگاه در اثناى صيد به چاهى افتاده ناپيدا شد چنانچه هرچند مردم به آن چاه رفته لوازم جست‌وجوى به‌جاى آوردند از وى اثر نيافتند ، اما از سخن تاريخ گزيده خلاف اين معنى فهم مىشود زيرا كه در آخر ذكر بهرام نوشته كه بهرام فرمود تا بر گورش نوشتند كه : « با آنكه از اين جهان همه كامى برداشتيم